کت و شلوار داماد
-
تاریخ: 1405/5/7 ساعت: 7:15
کت و شلوار داماد!سکانس اول(طبقه اول، انتخاب لباس):یک مغازه شیک کت وشلوار فروشی، یک فروشنده کاربلد، من و پسر عمم(داماد). از اونجایی که داماد قبلا کت و شلوارش رو پوشیده و صد البته با عکس هاش تایید همسرشو گرفته پس کت و شلوار انتخاب شده و همه چیز به ظاهر خوب میاد.جزئیات بیشتر درباره کت و شلوار داماد!خان...
حال و هوای این روزها
-
تاریخ: 1401/4/7 ساعت: 23:38
این روز ها خیلی عجیبن، سربازی که هنوز پروندش بازه و انگار قرار نیست بسته بشه، شرکت که شدیدا دچار مسائل مالی شده و کسری بودجه وحشتناکی داره، مدیرهای جوانشم تاپ چارت شرکت رو دارن تغییر میدن و مثلا به دنبال اصلاحات هستن! کرونا هم که همه خانواده ها رو زمین گیر کرده من جمله خانواده مارو که خداروشکر به خی...
پروژه گیلان
-
تاریخ: 1401/4/7 ساعت: 23:38
در نقطه عطف دوران شغلی و حرفه ای خودم هستمریسک کردم و در حال گسترش منطقه امن خودم هستماز خدا کمک میخوام تا در این مسیر مه آلود مثل همیشه کمکم کنه Adblock test (Why?)
جواب سنگ دل!
-
تاریخ: 1401/4/7 ساعت: 23:38
21 مهر 1400 22 دقیقه و 55 ثانیه صحبت کردیمچرا در شرکت خودمون نموندی و این کارها رو انجام بدی؟جواب بماند برای 5 سال دیگر در رستوران برج میلاد بعد از سرو غذا! Adblock test (Why?)
شب نگهبانی
-
تاریخ: 1399/1/13 ساعت: 11:16
چند روزی میشه که از پادگان برگشتم خونه، کرونا باعث شد ما رو ترخیص کنند و کلا 14 روز در دوره مقدس آموزشی بودیم.روزهای بدی نبود تجربه جالبی بود خصوصا تیر اندازی.
الهام و ابهام
-
تاریخ: 1399/1/13 ساعت: 11:16
چند روزیه باهاش آشنا شدم تو اینستاگرام، خیلی با شخصیته به نظرم منم خیلی دوست دارم از نزدیک ببینمش اگر این کروناییجات اجازه بده و صد البته اگر مایل باشه اونم.تا اینجا میدونم روانشناسه، عاشقه برفه، داریوش گوش میده، گل قرمز دوس داره(سریع لایک کرد) و منو دوس نداره
عزل مدیر عامل
-
تاریخ: 1398/11/30 ساعت: 5:46
امروز که در مقایسه با روزهای اخیر روز آرامی نشون میداد خبر عزل مدیر عامل توسط یه پیام رسان در صفحه نمایش سیستم شرکت نقش بست و همهمه ای در شرکت ایجاد شد. البته خیلی برام عجیب نبود و منتظر شنیدن این خبر بودیم اما علی رغم انتظاری که داشتم استعفایی در کار نبوده و مهندس عزل شدند!
روز تولد در ساری
-
تاریخ: 1398/11/30 ساعت: 5:46
امروز تولدم بود و در یک کافه خلوت در کنار مریم خیلی آروم و بی سرصدا جشن گرفته شد. برای یک جلسه ای توفیق حاصل شد در خطه سرسبز شمال باشم. خیلی اتفاقی به ذهنم رسید با مریم تماس بگیرم و اگر مایل باشه همدی
واسه تنهایی خودم دلم میسوزه
-
تاریخ: 1398/11/30 ساعت: 5:46
چند روز دیگه دارم میرم خدمت، اما دیگه فرقی نمیکنه کجا باشم، دیگه هیچی مهم نیست.
ای روزگار
-
تاریخ: 1398/11/30 ساعت: 5:46
امشب تماس گرفتم با سرهنگ، میگفت بعد آموزشی نمیشه دفاع کنی. قانونش ظاهرا عوض شده و باز هم این خبر یه سوپرایز جدید بود. ۱۲ ماه بردگی در پیش است!کی میشه دیگه سوپرایز نشیم؟کی میشه با برنامه ریزی زندگی کرد؟کی میشه از اینجا فرار کرد؟کی میشه ...؟
شب های آخر
-
تاریخ: 1398/11/30 ساعت: 5:46
امروز پادگان آموزشیم مشخص شد. آخرین شب هایی هست که میتونم بیام تو این خلوت و هرچی تو دلم هست رو بنویسم.از روز های آینده این تصویر تو ذهنم هست که یه سرباز تنها تو برجک به ستاره ها خیره شده و گذشته رو مرور میکنه و صدای جیر جیر برجک زیر پوتین هاش وقتی داره قدم میزنه و غصه میخوره توی اون اطراف میپیچه......
عشوه هایش
-
تاریخ: 1398/11/30 ساعت: 5:46
امشب یه رستوران سنتی همراه موسیقی زنده رفتیم از اونجایی که چند روز دیگه قراره موها رو از ته بزنم کلی به موهام رسیدم و لباس های نو نوار رو از کمد دروردم که تا یک ماه دلم نسوزه که قراره لباس خاکی تن کنم
خرداد
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:49
بعد از مدت ها باز به خونه برگشتمچقدر غمگین میشم وقتی پیر شدن پدر و مادرمو میبینم، این که مدت طولانی دور از خونه باشی و یه دفعه برگردی تغییر ها رو واضح تر میبینی، چروک های روی صورت، خم شدن قامت، رنگ پریدگی پوست و ....دنیا واقعا گه گاهی زور خودشو به رخ میکشهشرایط دشواریه، کار ، کسری خدمت ، مقاله ، تنه...
در رونق شغلي و كسادي روح
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:49
اين روزا واقعا از لحاظ كاري پرمشغله ترين روزهامو سپري ميكنم، واقعا دوست دارم كسي كنارم و حامي ام باشه.فشار هاي رواني كار زياد شده، از طرفي كسي نيست كه التيام بده، قشنگ دارم حس ميكنم روحم انگار داره با سمباده خراشيده ميشه. اميدوارم راهي كه انتخاب كردم درست باشه.جلسه امروز براي جواب دادن به يه عده بي ...
عید تا عید
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:49
سلام ای خلوتگاه من. خیلی وقته سر نزده بودم اینجا، دارم با اتوبوس لعنتی میرم خونه از هواپیما جا موندم به علت تاخیر. اتوبوس همینجوریش عذاب آوره تا چه برسه مجبور بشی ازش استفاده کنی، خدا میدونه چه حالی دارم.واویلا از روزهای پادگان مطمءنم روزهای سختی خواهد بود.
شرح حال
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:49
امروز آخرین روز تابستون بود. با هر خوبی و بدی که داشت تموم شد.طبق معمول بیشتر وقتم با شرکت و ماموریت و پروژه هاش میگذره. زندگی خودم حال روز خوبی نداره با س.د به تفاهم نرسیدیم و کلی منو ناراحت کرد و تا به حالت عادی برگردم یه مقدار شاید طول بکشهمقاله که هنوز مونده و دست و دلمان به انجامش نمیرود خوشبخت...
بماند یادگاری
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:49
این نوشته که در مورد مهاجرت هست رو اینجا ذخیره میکنم، جالب بود.با اقتباس از وبلاگ: http://ruodabeh.blogfa.comIt is all about Balanceیکم: کفه ی ترازوچیزهایی که شما بعد از مهاجرت به دست می اورید (آزادی،
نامه ای به آقای دکتر
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:49
با سلام و احترام خدمت معاونت محترم بهره برداری برق منطقه ای ...صراحتا خدمتتان عرض میشود که با تمام وجود برای وضعیت اداره صنعت برق در کشور عزیزمان ایران متاسفم، امیدوارم نگاه غمگینتان در جلسه امروز ح
بررسی اثرات روانی یک تصمیم مدیریتی
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:49
در روزهای نزدیک به دومین سالگرد فعالیتام در شرکت این مقاله کوتاه را مینویسم. پیشاپیش به علت بیان بعضی موضوعات که شاید کمی تند و تلخ باشد پوزش می طلبم. اگر اشتباه نکنم خاطرم هست روزهای ابتدایی ورود به
بالاخره تمام شد
-
تاریخ: 1398/2/15 ساعت: 5:30
با هر سختی بود پایان نامه دفاع شد و روزهای لذت بخش شروع شد. خدا رو شکرالان دوست دارم یه مقدار تفریح کنم و به کارهای مورد علاقم برسم.هدفم برای سال آینده اینه که زبانم رو به حد پیشرفته ای برسونم و اگه استاد عظما یاری کنند یه مقاله بدم و دانشم رو در کارهای شرکت افزایش بدم.